نردبان دلم شکسته ست.......
سلام فرشته های آسمونی من...گلهای خوش و عطر و بوی خدایی من.....از اینکه دیر به دیر آپ میشم شرمنده تونم.... خوب ماه شعبان بود و سر مامانی شلوغ بود...ولی دلایل دیگه ای هم داشتم که سر نمیزدم...یه خستگی...یه داغونی...یه شرمندگی آخه از چی براتون بنویسم؟؟؟؟؟؟ نمیشه دلتنگتون نباشم....بخدا نمیتونم فراموشتون کنم....هم دلم میخواد پیشم باشین و هم فکر میکنم اگه پیش خدا باشین بهتره....راستی مامانی دکترشو عوض کرده ...اونم میگه راه سختی دارین...من همیشه انرژی داشتم و دارم ولی تازگی ها یه خستگی عجیب وجودمو گرفته ...اسمش ناامیدی نیست یه جور داغونی...یه جور ویروونی.... خلاصه درد و دلهای مامانی که تموم بشو نیست نمیخوام اذیتتون کنم ...آروم بخوابین و...
نویسنده :
نیر
1:15
خدایا بخاطر همه چی ممنون......
سلامممم...یه سلام خوش عطروبو ،هم به فرشته های آسمونیم ،هم به دوستای گل وبلاگیم.....همتونو خیلی دوست دارم و از اینکه نگرانم هستین و بهم سرمیزنین خیلی خیلی ممنونم...و از اینکه دیر به دیر آپ میشم از همتون عذر میخوام... امروز اومدم بخاطر همه چی از خدای مهربونی ها تشکرکنم... این روزا حرفهایی رو شنیدم که نمیدونم چجوری میشه گفتشون ولی من خلاصه وار اینجا میگم...حرفهایی راجع به خانواده هایی که پدرشون تو زندونه،خانواده هایی که مادرشون خیلی خیلی مریضه و پول درمان ندارن و از همه مهمتر حرفهایی راجع به بچه های مریض که پدرومادراشون دارن عمرشونو تو بیمارستانها میگذرونن،بلکه بچه شون خوب بشه...بعداز شنیدن این حرفها یه نگاهی به دور وبرم انداختم ...
نویسنده :
نیر
19:28
روز پدر مبارک
امروز ولادت حضرت علی ..........و روز پدر.... اول از همه بابایی مهربونم از ته دلم میگم هیشکی تو دنیا قدر من عاشق باباییش نیست...خیلی دوستت دارم و این روز قشنگ رو بهت تبریک میگم...یادم میاد وقتی بچه بودم فقط باتو وقتمو میگذروندم واسه همین عاشقتم...البته به مادر مهربونم برنخوره !!!!!چیکارکنم بابایی هستم دیگه.. دومش دلم برای پدربزرگهام تنگ شده..کاش بودن و بازم براشون نوه میشدیم و لوسمون میکردن... همسر نازنینم...ای همدم دردهاو دلتنگی های من...هرروز که میگذره عاشقترمیشم و وابسته تر....روز مرد رو بهت تبریک میگم اما...دلم گرفته میدونم تو هم ته دلت ناراحتی اما به روی خودت نمیاری..میدونم اگه بابا بشی،مهربونترین و عاشقترین بابای دن...
نویسنده :
نیر
18:54
مامان بی وفا و یه ماجرای دیگه...
یه سلام بهاری به فرشته های آسمونی من. .. خیلی وقته نبودم الان تو دلتون میگین ای مامان بی وفا..ولی میدونم که دیدین همه ی شبها و روزهامو با یاد شما میگذرونم.... دلم خیلی براتون تنگ شده ولی چیکارکنم،یعنی دیگه کاری نمیشه کرد عزیزای من الان نزدیک 2 ماه شده که از پیشم رفتین ولی یادتون از ذهن و قلبم نمیره که نمیره.... راستی فرشته های نازم مامانی بی وفا،بیکار ننشسته،بازم دکتر رفته..پیش یه دکترمرد. .ولی خبرهای چندان جالبی ندارم..آقادکتر مهربون گفت با این وضعیت نه چندای جالب من،باید برم ارومیه برای درمان وشاید یه مرحله ی سخت تر از مراحل قبلی داشته باشم..ولی توکل بخدا من که با عشق شما هر راهی رو میرم..فقط اومدم بگم بازم برای ...
نویسنده :
نیر
18:55
یه شکنجه ی احساسی دیگه
سلاممم..من باز اومدم ...نمیخوام هردفعه که میام حرفهای غمناک بزنم و ناراحتتون کنم ولی میخوام اتفاقاتی رو که در نبود شما برام میفته اینجا یادگاری بنویسم...از هدیه ی بزرگ خدای مهربون که همین صبر عجیب و انگار تموم نشدنیم هستش براتون بگم...امروز باز یه شکنجه ی احساسی دیگه داشتم...فرشته های قشنگم به امید اینکه تو دلم مهمون شده باشین ،عصر رفتم آزمایش............ولی........... دوباره به آخر خط رسیدم...یه دوره ی ٧ روزه ی زیبا به امید داشتن شما گذروندم ...اما...جواب منفی شد.. همه ذوق زده بودن،همه ی خاله های مهربون نینی وبلاگی و دوستهای مامانی تون..ولی باز همشونو ناراحت کردم...ولی نمیدونم چرا بعداز هر شکست احساسی،فرشته های مهربون خ...
نویسنده :
نیر
0:43
خدایا یعنی میشه؟؟؟؟؟؟
سلاممم عروسکهای قشنگم....میدونم الان یه خواب ناز چشمهای قشنگتونو گرفته...اما باید میومدم...بخاطر کار زیاد نمیتونم سربزنم... من به دلایلی به خودم شک کردم...بابایی میگه نکنه فرشته هات برگشته باشن پیشت..باورم نمیشه....یعنی میشه منم بدون شکنجه مادربشم.... به لطف خدای مهربون و معجزه هاش ایمان دارم ولی اونقدر شکنجه دیدم که نمیتونم حتی تصورهم بکنم که بدون دارو و دکتر مامان بشم.... خدایا..................ای همدم روزهای پراز انتظارم............ای تنها رفیق تنهایی هام.... یعنی من مادر شدم یا ............یا بازم یه امتحان شیرین دیگه س؟؟؟میگم شیرین چون وقتی امتحانم میکنی بیشتراز قبل عاشقت میشم...ولی دلم خیلی برای فرشته هام تنگ شده...یعنی می...
نویسنده :
نیر
1:22





