هدیه ای از جنس خدا

دل نوشته برای یک فرشته

 

مادرانه مینویسم...از احساساتی به رنگ عشق..با بوی باران و پر از دلتنگی

عاشقانه در هوایتان مینویسم..باشد روزی سکوت پاییزی ام را بشکنید

و طراوت بهاری را در کلبه ی تنهایی ام مهمان کنید...

 

شما را من چشم در راهم.....................

 

از روزی که آمدی به هم زدم،تمام قول و قرارهایم را با تنهایی...

 

از روزی که آمدی،تمام هستی ام عطر تو راگرفته وعطر تو یعنی عطرخدا....

 

ای هدیه ی خدایی من،به بودنت می بالم،تنهایم مگذار...

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 10 / 6 / 1393ساعت 21:06 توسط نیر |

سلام نفس مامانی و بابایی

93.7.25

 

الان ساعت 5؛50دقیقه صبح روز جمعه ست...من و بابایی و مامان جون و باباجون داریم میریم بیمارستان.....

 

بالاخره انتظارمون به سر رسید و من دارم میرم شما رو به دنیابیارم....

 

خیلی منتظردیدن روی ماهت هستیم فوتبالیست کوچولو........

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در جمعه 25 / 7 / 1393ساعت 5:43 توسط نیر| |

من خوشبخت بودم با داشتن قلبی تپنده ....با داشتن چشمانی پراز عشق که به

چشمانم خیره میشد...از عشق برایم میگفت هربار که دستانم را در دستش

میفشرد..

 

آری از تو مینویسم،از فرشته ای که سالها پیش دلم را به غارت برد و من آرام و

بیصدا در گوشه ی قلبش لانه گزیدم...

 

من خوشبختی را با داشتنت به آغوش کشیدم همسرم..

 

با داشتنت زن بودن را معنا کردم  ....

 

اما....

 

داستان شیرین خوشبختی ام ؛درنقطه ای کور ،،برایم رنگ کهنگی گرفت..

 

فرشته ای خواستم از خدا،به رنگ تو،به رنگ عشق....

 

امتحان زندگیمان شروع شد..سالها دست در دست هم،چشم دز چشم هم،پا به

پای هم،سختی کشیدیم...میدانستم خستگی چشمانم را میدیدی..قلب شکسته

ام را  با دستان مهربانت ،محکم به آغوش کشیده بودی تا هربار که فرشته هایم

نیامده بارسفر می بستند،بیشتر از قبل نشکنم...

 

ممنون از اینهمه صبر و مهربانی...چه دلی داشت این فرشته ی خدایی که

درکنارش،بهارها و پاییزها گذراندم..

 

تا اینکه 9ماه پیش دوباره خوشبختی برایم باردیگر معناشد...

 

فرشته ای از جنس تو مهمان دلم شد...با عطر و بوی بهشتی..

 

هدیه ای ازجنس خدا....و من .....

 

.......بالاخره مادرشدم..... 

 

وفهمیدم...

 

وقتی خیالت آرام و قرارندارد،یعنی مادرشدی

 

وقتی سهمت از خوراکیها شد خیار...یعنی مادرشدی

 

وقتی نصف شبها،حالت را نفهمیدی ،یعنی مادرشدی

 

وقتی هرصبح،چشم باز نکرده،خودت را سطل به دست دیدی و حالت به هم

خورد،یعنی مادرشدی...

 

وقتی کم کم توی دلت حباب ترکید،یعنی مادرشدی

 

وقتی هرصبح با لگدی شیرین و با لبی آغشته به تبسم بیدارشدی و دستت را بی

اختیار روی دلت بردی و نوازشش کردی،یعنی مادر شدی..

 

وقتی هر درد و استرسی را به جان خریدی،وقتی 9ماه تمام به در و دیوار خانه ات

خیره شدی و روی زمین ماندی،یعنی مادرشدی..

 

و خلاصه..

 

وقتی همیشه اشکی مهمان گوشه ی چشمانت شد و دلت همیشه لرزید

 

...........یعنی مادرشدی...........

 

خدایا شکرت،بخاطر داشتن  دو فرشته از جنس نور..

 

بخاطر داشتن اویی که سالها پیش چشمانم رادر چشمانش دوختم...

 

من مادرشدم و او اکنون هرروز و هرشب پدرانه هایش را برایم می سراید..

 

برای داشتن فرشته ی کوچکش،ثانیه ها را می شمارد

 

من عاشقش بودم،اکنون عاشقرشده ام..اکنون عشق دیگری را چشم در راهم..

 

پسرم،نفسم..

 

پدرت ،عاشقترین و صبورترین مرد دنیا بود و هست و  خواهدبود

 

ما کم کم عاشقی را یادت خواهیم داد،هرچند میدانم عاشقی و صبر را از خدایت

آموخته ای..

5شنبه ...بالاخره انتظارمان به پایان میرسد و پا به دنیایمان میگذاری و رنگ تازه ای به

زندگی من و پدرت می بخشی...

 

بی صبرانه منتظرت هستیم هدیه ی خدایی،منتظر دیدن دست و پای کوچکت

 

منتظر دیدن چشمان پاک و معصومت..

 

خیلی دوستت داریم..این بود آخرین پست وبلاگت قبل اومدنت نفسم و داستان

خوشبختی ما....

 

 

 

زود بیا مسافرکوچولوی  ما......

[موضوع : ]

نوشته شده در يکشنبه 20 / 7 / 1393ساعت 12:55 توسط نیر| |

سلام سلام سلام.....

سلامی مادرانه به فوتبالیست کوچولوی خودم...

مامانی،4شنبه همراه بابایی رفتیم سونوگرافی،کلی ذوق و شوق داشیم که میتونیم  دوباره قیافه ی نازتو ببینیم...ساعت 4 رفتیم داخل و خانم دکتراصغری  شروع کردن به سونوگرافی..قراربود از بابت اندامهای بدنت چک بشی...چندتا چکاپ جدید هم بود که کنترل  حرکات تنفسی و حرکتهای بازو و دست و پا بود...

خیلی مشتاق بودیم وزنتو هم بدونیم نفس مامانی...

بعداز10دقیقه سونو گرافی،خانم دکتر مانیتور رو برگردوند و چهره ی نازتو نشونم داد...خدایا چقدر خوشگل بودی و تپلووووو...وزنت هم 3کیلو شده بود...ماشالله بگین به گل پسرم ...ماشالله هزارماشالله و صدهزار مرتبه شکر از بابت سالم بودنت فوتبالیست تپلوووی من...همه چی روبه راه بود و همه ی اندامهاتو دیدیم و دلمون عش رفت...

اینم عکس شرح سونو گرافی آخرت عشق من

 

     

جمعه هم مامان جون (بابا)اینا کادوها و لحاف تشکتو آوردن..دستشون درد نکنه...مبارکت باشه گل پسرم

بزای من النگو گرفتن و برای شما پلاک حرف اول اسمتو عزیزکم..بازم دستشون درد نکنه

انشالله 4شنبه این هفته هم میریم دکتر برای هماهنگی تاریخ عمل....

خیلی منتظرم زودی بیایی بغلم فرشته ی تپلووووی من

 

[موضوع : ]

نوشته شده در شنبه 12 / 7 / 1393ساعت 20:28 توسط نیر| |

 

سلام پسرکم،فوتبالیست کوچولوی من...

یکشنبه 23/6/93وقت دکتر داشتیم،جواب سونوگرافی عالی بود خداروشکر...

بهم گفتن زیاد استراحت کنم و بخورم و بخوابم...تا کوچولوم بتونه بازم بزرگتربشه...

هفته 35شدیم خداروشکر..وزن مامانی شده 65،ولی گفتن بازم جادارم و باید بخورم....

تاریخ زایمان رو هم دادن 20مهرماه به بعد،قرارشد از این به بعد هر10روز یکبار بریم دکتر پسرکم تا خدایی نکرده مشکلی پیش

نیاد....

بابایی برای اومدنت شمارش معکوس گرفته،منم که دیگه صبرم تمومه،خوب تغذیه کن و رشد کن فوتبالیست کوچولومون..

       

پسرکم خیلی وقته درگیر تزیینات اتاقت بودیم،واسه همین عکس نمیذاشتم تا اتاقت کامل بشه عزیزکم

اینم عکسهای اتاق خوشگلت عروسکم

دیوار پشت  تختت اولش اینجوری بود که بابا جون و بابایی رنگش کردن..ماهیها هم طراحی منه

بعدش  که استیکر زدیم و تخت خوشگلت  اومد...دست باباجون درد نکنه،عاشق سرویس چوبتم پسرکم

اینم کمدت و لباسهای کوچول موچولت عروسکم

اینم یه عکس کلی از اتاقت جیگرم

یه عکس دیگه

اینم سبد گیفتت پسمل نازم

اینم خود گیفتها...2ماه طول کشید تا درستشون کنم...

 

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 27 / 6 / 1393ساعت 13:23 توسط نیر| |

سلام پسرکم،فوتبالیست کوچولوی من...

یکشنبه 23/6/93وقت دکتر داشتیم،جواب سونوگرافی عالی بود خداروشکر...

بهم گفتن زیاد استراحت کنم و بخورم و بخوابم...تا کوچولوم بتونه بازم بزرگتربشه...

هفته 35شدیم خداروشکر..وزن مامانی شده 65،ولی گفتن بازم جادارم و باید بخورم....

تاریخ  زایمان رو هم دادن 20مهرماه به بعد،قرارشد از این به بعد هر10روز یکبار بریم دکتر پسرکم تا خدایی نکرده مشکلی  پیش

نیاد....

 

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 27 / 6 / 1393ساعت 12:15 توسط نیر| |

سلام،گل پسرم

 

اومدم از یه رنگ دیگه زندگی بهت بگم،زندگی گاهی پراز عطروبوی عشق و محبته،گاهی هم پراز بغض

 

دلم امروز شکسته،از حرفهایی که رنگ دروغ دارن،از نداشته های  نفرت انگیزی که به حساب داشته هات میزارن...

 

دلم امروز خیلی تنگه،خدا میدونه،میدونم که شما هم میدونی امروز تودل مامانی چیا گذشته کوچک مرد من....

 

حتما امروز ،اطراف وجود نازنینت،صدای  خرد خرد شدن شنیدی،،

 

وقتی خدا انسان رو آفرید،و دلش رو خلق کرد،به فرشته ها گفت،من به اینجا قفل زدم،یه قفل محکم،که هیچ وقت ،هیچ کس نفهمه اونجا چی میگذره،تنها کسی که میتونه 

قفل اونجاروبشکنه،منم فقط من...

 

الهی که دلت هیچ وقت نشکنه،قهرمان کوچولوی من...

 

دلت همیشه سرپناهی باشه،برای دلهای شکسته...دلت همیشه  عاشق باشه و عاشق بمونه...

 

الهی هیچ وقت زخم نخوره دلت نفسم....بغض نکنه صدات...

 

گاهی وقتها دلتو یکی میشکنه که،دلشو جای دلت  حک کردی،دل خودتو فراموش کردی...این خیلی سخته مامانی

 

مواظب دل مهربونت باش که 8ماهه ،ضربان  شیرینشو میشنوی...همیشه یه جایی بزار  برای  عشق و مهربونی..

 

نزار  خدا  از یاد دلت بره..چون دلی که خدارو داشته باشه،هیچ وقت  دل نمیشکنه...

 

ببخش منو اگه امروز  صدای شکستن تکه های دلم،نذاشت  آروم   باشی....

الهی که هیچ وقت دلت نشکنه،مهربون کوچولوی من....


[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 24 / 6 / 1393ساعت 1:30 توسط نیر| |

سلام جیگرمامان..

امروز صبح رفته بودیم سونو گرافی..از دیشب دل تو دل من و بابایی نبود که فردا شما رو ببینیم..

 

قای دکترمهربون ،بازم دلمونو خون کرد...چشمهاتو..دستهای کوچولوو..پاهاتو...انگشتهای نازنو...لب و بینی و خلاصه همه جای بدنتو چک کرد و گفت همه چی عالیه...

15دقیقه طول کشید،میگفت ماشالله خیلی شیطون و پرتحرکه پسرتون..نمیتونم یه جا گیرش بیارم...

الهی فدای شیطونیهات بشه مامانی..بابایی هم که زوم کرده بود رو مانیتور و پلک هم نمیزد..

خاله های مهربون ماشالله بگین به گل پسرم..آقای دکتر گفتن،2کیلو و خرده ایه پسر گلتون..اگه اینجوری پیش بره،3کیلو و نیم دنیا میاد.....وااااااای که چقدر دلم میخواد پسرخوشگلمو بغل کنم...

اینم عکس سونو گرافی برای یادگاری..

 

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 10 / 6 / 1393ساعت 21:05 توسط نیر| |

سلام پسرم....قندعسلم..تاج سرم

 

این جمله هارو میشناسی دیگه...میدونم..چون هرلحظه باهات حرف میزنم عروسکم..

خداروشکر وارد هفته30شدیم،دیگه واقعا چیزی نمونده گل پسرم که بیایی بغلم

خیلی هیجان دارم،زود زود بزرگ شو...ماشالله یه عالمه تپل شدی..از بزرگ شدن شکمم مشخصه تاج سرم

از عیدفطر به بعد اتفاقاتی افتاده بود که نتونستم برات بنویسم...پهلوهام به شدت درد میکرد،درحدی که همه ی شبها با گریه میخوابیدم،1هفته ای درگیرسونوگرافی و دکتربودیم پسرم...دکترم شک کرده بود به آپاندیس...

خلاصه بعداز1هفته علافی،گفتن چیزی نیست...خداروشکر

جمعه هفته قبل باباجون مهربون(بابای مامانی)اومد و با بابایی مهربون و دایی ناصر،اتاقتو رنگ کردن...کلی استیکر برات گرفتم پسرم

روی یک دیوارتو دریا و ماهی کشیدیم..اونقدر خوشگل شده که نگووووووو...

دست باباجون و بابایی و دایی ناصردرد نکنه.دست خودمم دردنکنه،آخه طرح ماهیها مال خودمه...خخخخخ

 

تخت و کمدت رو هم خرید باباجون مهربون...ست تخت و کمدت رو مارک خریدیم..آخه باباجون حساسه به تخت و کمد..من و بابایی هم نظر دادیم و باباجون یک کلمه گفت چشم و خریدشون...

البته من اینترنتی دیدم و سفارش دادم...مبارکت باشه گل پسرم...طرح لاوین مارک آپادانا خریدیم...خیلی خوشگلن..منتظرم بیایی و توی تختت لالاکنی فرشته ی خدایی من

دیروز هم که میشد جمعه24مردادماه...بازم باباجون مهربون اومد و اتاقتو موکت کرد...خیلی برات زحمت میکشن..هم باباجون،هم مامان جون هم بابایی و هم خانواده ی بابایی...دست همشون درد نکنه...

طفلک مامان جون که هربارمیاد خونمون ،همه ی کارامو میکنه و میره ،آخه من فقط خوابیدم تا جیگرم سلامت بمونه..بازم دستشون درد نکنه

این هفته هم خرید سیسمونی انشالله تموم میشه...

بعد اتاقتو میچینیم انشالله...واااای چه روزهای خوبیه..خدا قسمت همه ی منتظرا بکنه...

گیفتهاتو تموم کردم بالاخره...خیلی سخت بود خوابیده کارکنم ولی شکرخدا تموم شدن...اوناهم بدنشدن...مبارکت باشه نفسم

الانم دارم براز نفسم،کیسه خواب میبافم...

انتظار خیلی سخته ولی منتظر می مونم...

تا روزی که تو بیمارستان صدای اولین گریه تو بشنوم و بغلت کنم..

من و بابایی خیلی دوستت داریم پسرکم....خوب تغذیه کن و رشد کن نفسم

[موضوع : ]

نوشته شده در شنبه 25 / 5 / 1393ساعت 16:05 توسط نیر| |

سلام گل پسرم...یه دل سیر درد ودل دارم برات...

خیلی وقته که بهت سرنزده بودم پسرم،آخه هم کامپیوتر خراب بود هم اینکه خودم حال ندار بودم...زیرشکمم و پهلوهام خیلی درد میکنه پسرم..

دفعه ی قبلی که رفتم دکتر،اورژانسی فرستادنم  سونوگرافی..خانم دکترمون گفت از نظر ما مشکلی نیس ولی اگه دردهات کمترنشه شاید آپاندیس باشهsmile emoticon kolobokبگذریم..این دردهای شدید باعث شد منو بفرستن یه سونوگرافی دقیق مثل آنومالی و دوباره همه جاتو نشونمون دادن عروسک من...

صورت ماهتو که نشونمون دادن من و بابایی داشتیم از ذوق می میردیم...وااااااای چقدر بزرگ شده بودی خوشگلم...صورتت خیلی گرد بود،چشمهاتو هم نشون دادن،یه بینی خیلی کوچیک و ناز داشتی..الهی دورت بگردم..چقدر خوشگل بودی فرشته ی ناز من

           

مامانی هم شکمش بزرگ شده...شما هم خیلی بزرگ شدیا پسرم...تو سونوگرافی نوشته بود توهفته ی 26 وزنت 909 گرم....وای یعنی اینقدر بزرگ که کم مونده 1کیلوبشی...دیگه از اون روز دادم میمیرم از ذوق نفس مامان....ماشالله به گل پسرم که اینقدر بزرگ شدی...فدات بشه مامانی

 

         

وااای وااای بگم از شیطونیهات...اونقدر محکم لگد میرنی که نگو و نپرس...یعنی بابایی یه روز  نیس که دستشو نذاره رو شکمم و باهات بازی نکنه...کلی خوشحالمون میکنی..

ماشالله فوتبالیستی شدی برای خودت،کشیدی به باباجون و دایی ناصر...

عاشق این جام جهانی هستم که تو شکمم راه انداختی...قربون شیطونیهات برم عسلم...

        

راستی پسرم امسال ماه رمضون  هم اومد و رفت..مامانی نتونست روزه بگیره ولی یه فرآن برای سلامتیت ختم کردم تو این ماه عزیز...که امیدوارم قبول درگاه خدا باشه و سلامت دنیات بیارم گل خوش بوی مامانی....

         

 و اما یه خبررررررر توپ دارم برات گل پسرم...

 

امروز سالگرد ازدواج من و باباییه...باورمون نمیشه که امسال 3نفری قراره جشن بگیریم..

امروز صبح بابایی یه پیامک خیلی عاشقونه برام فرستاد و با شماهم حرف زد که به مامانی بگو چقدر دوسش دارم...

منم میخوام از همینجا بگم خیلی دوستتون دارم قهرمانهای شیرین زندگی شیرین من..

اینم از عکسها و شرح سونوگرافی...

 

اینم عکس ضربان قلب نازنینت نفسم

اینم شرح سونوگرافی که وزن گل پسرم هم توشه...909 گرم...فداش شم

 

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 9 / 5 / 1393ساعت 11:45 توسط نیر| |

سلام پسرم...قندعسلم...عروسکم...

مامانی تنبل شده پسرم...ولی باورکن دست  خودم نیست عزیزم...آخه تو استراحتم..نمیتونم لب تاپ رو بردارم..الانم دارم خوابیده برات مینویسم عروسک من..

 

یکشنبه هفته قبل وقت دکترمون بود..خداروشکر همه چی عالی بود..بهم اجازه دادن آرزوی

چندین و چند ساله ام به حقیقت بپیونده..بالاخره تونستم صدای قلب نازنینت رو ضبط

کنم...وای که من و بابایی چقدر عاشق این صدای شیرینیم..روزی1000 دفعه گوش میدیم..

خداروشکر وارد هفته ی 23 شدیم..شکمم جلو اومده، شاهد بزرگ شدنت

هستم ماه شبهای تارم و به بودنت می بالم.totalgifs.com gravidas gif gif ccmpreg5c.gif....4کیلو هم وزنم اضافه شده پسرم....خیلی

دلم میخواد زمان بره جلو و بیایی پیشم عزیزکم..klok-7.gif

یه هفته ست حالم زیادخوب نیست..همش دلم میگیره،به همه چی گریه ام میگیره...طفلی

بابایی کلی نازمو میکشه ولی فایده نداره،یه جورایی از تنها موندن تو خونه خسته شدم..همه

میگن الان لذت ببر که بعد وقت واسه سرخاروندن نداری...ولی من حرفشونو قبول ندارم..اگه

بدونن چقدر منتظرم بیایی و منو از این تنهایی در آری ،اینجوری نمیگن...

این از حوالات مامانی...

..حالا بریم سراغ احوالات گل پسرم....

وای خدای من،آخه از کجا شروع کنم..خیلی خیلی خیلی خوشحالم که شما رو دارم..خدایا شکرت...

اومدی و شدی همدم تنهاییهای مامانی...

مامانی ماشالله،هزار ماشالله خیلی بلایی،خیلی شیطونی...از صبح تا شب کارت فقط لگد زدنه..

از بالا،از پایین،چپ،راست..خلاصه که من قربون لگدهات برم وروجک من...

این روزا یک لگدهای شدیدی از معده ام میزنی که نگو..ولی من عاشق این فوتبالیست کوچولوام..

به همه میگم..ما یه جام جهانی دیگه هم تو شکممون داریم...و همه میخندن شیطونک من

میدونی عاشق چی ام  جیگرم....عاشق شناهای آرومت توی دلم موقع خوابیدنت...اینقدر آروم شناور شدی و تکون میخوری موقع خواب که همه ی غصه هامو از دلم پاک میکنی..

به دست بابایی هم کلی کتک میزنی...الهی فدات بشم که صدای منو و بابایی رو تشخیص میدی و جوابمونو میدی گل پسر باهوش من...

پسرم14 آزمایش دیابت داره مامانی...دعا کن مثل همیشه،همه چی عالی باشه...

.....و زود زود بزرگ شو..البته از شکمم معلومه که بزرگشدی...فدای شما بشه مامانی....و زود بیا بغلم که دلم خیلی تنگه....اكسسواريز دباديب اكسسواريز قلوب سمايلز متحركهبكسل قلوب بكسل رومانسي بكسل فراشات بكسل فيونكات بكسل جديد ولطيف للمواضيع

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 11 / 4 / 1393ساعت 19:40 توسط نیر| |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد

Design By : nightSelect.com
Powwerd By : NiniWeblog.com